Added by on 2012-10-18

یک تکّه آسمان آبی‌تازگی ندارد.
گویی عادت کرده‌ایم.
اما همه نه.
بیشترمان.

چند تایی‌مان هنوز جا می‌خوریم. هنوز بهت‌زده می‌مانیم. هنوز بغض‌مان می‌گیرد. خشمگین می‌شویم. می‌خواهیم کاری بکنیم.
اعدامشان کردند.

قاضی زحمت شنیدن دفاعیه هم به خود نداد. رفت نماز بخواند.
جان‌شان را گرفتند.
اعدام‌شان کردند. به همین راحتی.

عادی شده. بعد از سی سال همه چیز عادی می‌شود، حتا جنایت. از این روست که کک‌مان نمی‌گزد. از این روست که انگار نه انگار.
نه برای همه‌‌مان، بیشترمان.
چند تایی هنوز رگی در تن‌شان و خونی در رگ‌شان مانده به جای که به جوش آید.
و اعتراض کنند.
همان چند تا یا چند صد یا چند هزار، در پاریس، اسلو، لندن، کلن و دیگر شهرهای جهان به خیابان آمدند و خاموش ننشستند. در پایتخت‌ها روبروی سفارت‌های جمهوری اسلامی جمع شدند و فریاد کشیدند که نه خاموش می‌نشینیم، نه فراموش می‌کنیم. هستیم و می‌بینیم، برمی‌خیزیم و …
در ونکوور هم جمع شدند: صد تا، و یک صد تای دیگر و قرار است باز جمع شوند چند تایی فردا و پس فردا.

یکشنبه بود که گروه «ایران سالیداریتی» اطلاع داد که مردم سه شنبه در اعتراض به اعدام‌ها روبروی آرت گالری جمع شوند و از رادیو شبانه از اهالی شهر درخواست شد بیایند و صدا را رساتر کنند.
همان یکشنبه چند ساعت بعد «جنبش سبز دانشجویی ونکوور» فیس‌بوکانه اعلام کرد در اعتراض به همان اعدام‌ها اهالی همین شهر، در همان جا -اما روز دوشنبه- جمع شوند و صدا را رساتر کنند.

باز همان داستان همیشگی.
باز یک نمایش‌ و دو اجرا. باز چند تا این‌جا، چند تا آنجا.
زبان که هیچ، قلم هم مو درآورد، بس که گفتیم و نوشتیم.
پس هیچ.
تکرار بی‌شک سودی نخواهد داشت. تکرار صدای خسته‌ای‌ست که بر  گوشِِ کر خواهد نشست.

دوشنبه:
جمعی حدود صد نفر جمع بودند. اما خجالتی. خجالتی از آن نظر که روبروی آرت گالری که بالاخره پیش چهار چشم از همه جا بی خبر و گوش باکره هم که در پیاده‌رو پرسه می‌زنند است، نایستادند. در ضلع شرقی و دور از چشم‌ها و گوش‌ها گردآمدند.
تخته سیاهی بود که چهره‌سیاهی که نماد فرزاد کمانگر بود رویش با گچ می‌نوشت (سیاهی چهره نگفتند نماد چیست). سه چهره‌سیاه دیگر با طناب‌های دار دور گردنشان بر صندلی نشسته بودند و از کمانگر درس زندگی می‌آموختند. برگزارکنندگان شعری از ابتهاج، از شاملو خواندند و نامه‌ای از کمانگر و نامه‌ای از شیرین…
تنها صدایی که از جمع درآمد و بهترین بخش برنامه، ابتکار یا پیشنهادی بود که در پایان مراسم از سوی برگزارکنندگان داده شد. هر کس از بین جمع نامِ یکی از قربانیانِ جان باخته را صدا می‌کرد و بقیه فریاد می‌زند: زنده.
و چند چشم پر اشک بود و چهر‌ه‌ها افسرده.

سه‌شنبه:
جمعی باز حدود صد نفر جمع بودند. این بار روبروی آرت گالری که البته ناگفته نماند با حضور متجاوزانه‌ی یک کانتینر غول‌آسا عملا در حصار قرار گرفته و باز پنهان از دیدها بود. این جمع جسورتر بود و چند شعاری داد و دست کم «داون»ی نثار «ایسلامیک ریپابلیک» کرد.
جدا از آن: عکس‌های اعدام‌شدگان، چوبه‌ی دار، چند پوستر ریز و درشت و شی مورد علاقه برگزارکنندگان «بول هورن» یا بلندگوی جیغ و بدصدا که صدای خدابیامرز پاوراتی را مثل آقا موشه‌ی شهر قصه می‌کند چه رسد به صدای خود آقاموشه‌ها. و باز تکرار خسته کننده و مرگ‌بار مکررِ مکررات. و باز سخنرانی‌های طولانی، بیهوده، بی‌فایده، و بی‌حال که نه کسی گوش می‌کند یا اگر بکند می‌فهمد.

چند مکث کوتاه:
۱- اعتراض را برای ما معنی کنید.
در جمع دوشنبه گروهی گرد هم جمع شدند. نه صدایی ازشان برخاست، نه اگر برخاست کسی شنید. نه اگر کسی شنید فهمید: فارسیِ این ملتِ کانادایی-چینی-کُره‌ای-هندی-روسی-اینترناسینال بسیار ضعیف است. به که اعتراض کردیم؟ اعتراض کردیم که کی بشنود؟ که چه بشود؟
اعتراض که معترض برای معترض بکند که نشد اعتراض. خوب جای حیاط خلوتِ آرت گالری تشریف می‌آوردند منزل ما. اگر عزاداری بود، چای و شیرینی هم فراهم می‌كردیم. نمی‌گویم اعتراض حتما همان است که در پاریس کردند، یا در لندن یا در اسلو، نمی‌گویم اعتراض باید شیشه شکستن، از دیوار سفارت بالا رفتن یا درگیر شدن با پلیس باشد. نمی‌گویم اعتراض حتما باید با بوق و کرنا و پرهیاهو باشد. اعتراض را -گر چه بلند و رسایش بهتر است- می‌شود نوشت، گفت، زمزمه کرد، پِچ‌پِچید. اما دست کم در گوشِ کسی. پیش روی آن که به او معترضیم. یا پیش روی دیگران، بی‌رگان، بی خبران، بی‌خیالان، خواب‌ماندگان، آب‌برد‌گان، مسولان. اگر من و تو که معترضیم با هم کنج اتاق بایستیم و برای هم تعریف کنیم که آخ چه بد کردند؛ و کسی نشنود، و کسی نبیند، و کسی خبردار نشود… به که به چه اعتراض کرده‌ایم؟ حکایت داستان درخت است که اگر در جنگل افتاد و کسی در جنگل نبود، آیا صدا کرده است؟

۲- اعتراض را برای ما معنی کنید.
در جمع سه‌شنبه گروهی گرد هم جمع شدند. صدا هم ازشان برخاست. اما چه صدایی. صدایی که از آن بلندگو درمی‌آید اگر ملکوتی هم باشد سوهان به اعصاب می‌کشد. این بول‌هورن لعنتی را برای سخنرانی‌های عریض و طویل نساخته‌اند. زاده نشده که دست به دست شود. نمی‌تواند خودش را با صداهای ریز و درشت و بلند و کوتاه این جماعت وفق دهد. یکی از همین روزهاست که بول‌هورن بدبخت خودش را از داری که در پیادور برپاست بیاویزید.
آخر چه اصراری‌ست این را دست‌تان بگیرید. چه اصراری‌ست سخنرانی کنید. آنها که به فارسی می‌گویند دست کم ما می‌فهمیم. انگلیسی سخن‌گوییِ طولانی شما دوستان را از پشت بول‌هورن نه ما می‌فهمیم، نه رهگذران که تنها چند ثانیه‌ای در دایره‌ی بد‌ یُمن و گوشخراش صوتی‌تان قرار می‌گیرند. اگر برای چند ثانیه این بلندگو را زمین بگذارید و در چهره‌ی درهم‌رفته‌ی معترضین نگاه کنید، اگر دمی به «عبور گیج رهگذری که کلاه از سر برمی‌گیرد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می‌گوید صبح به خیر» دقیق شوید، بول‌هورن بر زمین می‌گذارید و طرحی نو در خواهید انداخت.

۳-  اعتراض را برای ما معنی کنید.
چهارشنبه یا پنجشنبه یا هر دو هم فکر می‌کنم اعتراضی برپا بود. امروز هم قرار است اعتراضی بر پا شود. پنج اعتراض در پنج روز. هر کدام به یک شکل و قیافه. هر کدام به یک زبان. جمعه فکر می‌کنم قرار است کُردی باشد. -راستی یکشنبه هم افغان‌ها معترضند، به اعدام، به اعدامِ افغان‌ها، توسط همان‌ها که کرد و فارس و لر و افغان را یکسان می‌کشند- فارسی، کردی، انگلیسی‌اش مهم نیست. زبانش مهم نیست. جان انسان را می‌گیرند. خون بی‌گناه و باگناه را می‌ریزند. قتل می‌کنند، شرافت انسانی به غارت می‌برند. وقتی کردها جدا اعتراض می‌کنند، افغان‌ها جدا، دانشجو جدا، چپ جدا، راست جدا، نتیجه منطقی یا ظاهری‌اش -با این که در ذات این طور نیست- این است که هر کس تنها اگر خویشش را بکشند معترض می‌شود. سی سال است می‌کشند، بی تبعیض می‌کشند. اما ما در اعتراض‌مان دچار تبعیضیم. وقتی اعدام می‌کنند همه باید بیایند. باید گونه‌ای عمل کنیم که سوییسی، مکزیکی، آیسلندی، آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، همه بیاید.
به خدا، به پیر، به پیغمبر، به بودا، به زمین، به زمان به آن چه شما باور دارید قسم، او که همه‌ را اعضای یک پیکر خواند، او که همه‌ را از یک گوهر خواند، گفت: تو کز محنت دیگران بی‌غمی. نگفت تو که از محنت هم‌زبان، هم‌کیش، هم‌رنگ، هم‌جنس بی غمی.
اگر اعدام بد است، اَخ است، محکوم است، چرا یک‌صدا محکوم نمی‌کنیم. چرا افغان‌ها که برادران و خواهران ما هستند، که همزبان‌اند، بین ما نیستند و تنها گاهِ افغان‌کشی معترض می‌گردند. چرا یکشنبه ما در بین افغان‌ها نخواهیم بود. چرا کردها -با این که دوشنبه و سه‌شنبه تعدادی‌شان در جمع بودند- نیاز دارند جداگانه معترض شوند.

می‌توان از هر باور و پس‌زمینه‌ی فکری، سیاسی، عقیدتی، جنسی، قومی، سکسی، رنگی بود و یک‌صدا معترض شد. مگر نه این است که قلب‌مان مچاله شده؛ مگر نه این است که روحمان آزرده‌ست؛ مگر نه این که خشم‌مان شعله می‌کشد؛ مگر نه این که کاسه صبر لبریز است، مگر نه این که می‌کشند و باکی‌شان نیست.
این‌ها وجه اشتراک نیست؟ این‌ها نمی‌تواند مخرج مشترک‌مان باشد که با تکیه بر آن دیوار جدایی را کوتاه کنیم؟

یادمان باشد، اعدام می‌کنند که زهرچشم بگیرند. این راه دو انتها دارد. انتها و نتیجه‌ی خواسته آنان معلوم است. انتهای دوم، گور است که برای خود می‌کنند. اعتراض ما اگر به شیوه‌ی اعتراضات ونکووری و پراکنده باشد، به انتهای خواسته‌ی آنان نزدیک‌تریم. ساکت اگر بمانیم و اعتراض اگر نکنیم، شیوه‌ی آنان کارساز می‌شود و باز اعدام و باز مرگ و باز کشتار. تنها با اعتراض مدام، سیستماتیک و هم‌صدایی‌ بلند و رساست که می‌شود که به انتهای دوم نزدیک شد.
این اعتراض باید قاطع و با صدای بلند باشد. باید همه‌گیر باشد، همه جانبه باشد. باید ایرانیِ بی خیال را با خیال کند، باید ایرانیِ سودجو را که از حرص مال خاموش می‌نشیند گویا کند، ایرانیِ ترسو یا مصلحت‌اندیش را جسور کند، غیر ایرانی را آگاه کند و از آن راه سیاستمداران و زمامداران دولت‌ها را در برابر سرانجامِ انسان مسوول کند.

جز این، باشید تا باز بگیرند و ببندند و بکشند…

عجالتا ر-م

Category:

Aseman aabi

Comments are closed.