Added by on 2012-10-18

یک تکّه آسمان آبی‌الزایمر درد بدی‌ست.از فراموشی های کوچک شروع می‌شود. چیزی را جایی می‌گذاری یادت می‌رود کجا. عینکت را گم می‌کنی. کلیدهایت را پیدا نمی‌کنی. کم کم شماره تلفن‌ها، تاریخ تولدها از خاطرت می‌رود. نام‌ها را فراموش می‌کنی، خویشانت را به جا نمی‌آری. یک روز از خانه بیرون می‌روی، راهت را گم می‌کنی، نمی‌دانی خانه کجاست.پایان راه، در شروع پایان هویتت را گم می‌کنی. با خودت ناآشنایی. نمی‌دانی کیستی، از کجا آمده‌ای، به کجا می‌روی.آن گاه است که بی خیال می‌شوی. نه ناخوشی نه خوشی.

دیده باشی اگر، بشناسی اگر کسی را که دچار فراموشی‌ست، عمق درد را می‌دانی…
ملتی اگر دچار فراموشی شد چه؟
الزایمر اگر همه‌گیر شد چه؟
مثل سرماخوردگی شد؟ فراموشی اگر عادی شد چه؟ اختیاری شد، انتخابی شد چه؟
بهش عادت می‌کنی؟ ککت نمی‌گزد. این نیز بگذردی می‌گویی و می‌گذری.
یک سال گذشت.
در واقع سی سال گذشت. سی سال خاموشی، فراموشی. سی سال سکوت، حناق. سی سال خون و چرک زیرِ دُملِ دروغی بزرگ. سی سال سوختن، سی سال دود، خاکستر. مرگ.
سی سال تحمل، خفت، خواری و زاری، ناباوری، تسلیمِ روزمره‌گی شدن و روزمره‌گی شدنِ آزار، کشتار و تاراجِ شرافت انسان.
و عادت کردیم و فراموشی تریاک شد که کشیدیم و بی‌خیال شدیم. بی‌حس شدیم، به هر افیون کوچک نشئه شدیم که نبینیم، نشنویم و به یادمان نیاید. فراموشیِ انتخابی شد راه و رسم زندگی، چنان که نفهمیدیم چگونه روحمان را خوره‌وار بلعید.
از فراموشی‌های کوچک شروع شد. کم کم نام‌ها یادمان رفت. بعد از خانه بیرون آمدیم. راه خانه را گم کردیم. گم شدیم. بی امیدی به بازگشت، بی آن که بدانیم کجا می‌رویم. فقط ماندیم. ماندگار شدیم. لمس، بی حس در خلسه‌ی ناخالصانه‌ی بودنی بی معنا. بی هویت شدیم.

تا این که جرقه زد.

یک سال پیش بود. روزها با دهان باز، شب‌ها با چشمان بی‌خواب، بهت زده، مسخ‌گونه، از دور، دورتر از دور، ناباورانه نگریستیم و گریستیم تا باورمان شد: که می‌شود، می‌شود که بشود. درازکشِ کُمایی سی ساله، انگشت کوچک پای امیدمان تکانی خورد. فهمیدیم هنوز زنده است امید.
فراموشی انگار پرید، ٬خاطرمان گویی شفاف شد. یادمان آمد آن چه کردند.
آن زیبا، آن نازنین که با چشمانِ باز جان داد، چشمِ جان‌مان را باز کرد. خونی که در خیابان ریخت، خون رگ‌هامان را، دست کم بعضی‌هامان را، بیشترمان را جوشاند.
نشستیم تماشا کردیم.

دیدنِ تن لهیده زیر چرخ ماشین، مغز شکافته از فرود باتوم، تصویرِ ورود آلتِ ایمان به درون جوان زندانی، تجاوز، تصور دریده شدن روح انسان، باور مرز بی‌انتهای دریدگی، سرخی خون بر سنگفرش سرد خاکستری… چهره‌های جوان، زیبا، دختر و پسر، پیر و جوان، مادر، خواهر، برادر، خویش، هم‌خون، انسان در کنتراست با کثیف‌صورتانِ نتراشیده پنهان زیر کلاهخود و ماسک با کلت، چماق، زنجیر، بی‌سیم، دوربین… و شنیدن فریاد و خاموشی‌اش با اصابت گلوله، و ناتوانی در فهم خشونتی این گونه وحشیانه و خجل بودنِ  وحش از آن… به خودمان آورد. دستی از دور، دورتر از دور بر آتش گرفتیم. بیرون گود بودیم، لنگش‌کنی گفتیم و گودی امن و کوچک یافتیم و بیرون آمدیم. با سکوت فریاد زدیم، با فریاد فریاد زدیم. خوش‌خیالانه پنداشتیم تمام است کارشان، سحر دمید. ترس سی ساله ریخت.  سه پنج روزی شیر شدیم.

و باز فراموشی آمد. باز انگار همه چیز عادی شد. باز بی‌خیال شدیم. کم‌کم کم شدیم. کم‌تر شدیم.

الزایمر درد بدی‌ست.
از فراموشی های کوچک شروع می‌شود. کم کم نام‌ها از خاطرت می‌رود. خویشانت را به جا نمی‌آری.
یک روز از خانه بیرون می‌روی، راهت را گم می‌کنی، نمی‌دانی خانه کجاست.
با خودت ناآشنایی. نمی‌دانی کیستی، از کجا آمده‌ای، به کجا می‌روی.
هویتت را گم می‌کنی.

یک سال گذشت.

الزایمر درد بدی‌ست. اختیاری نیست. بی‌دواست انگار.
فراموشیِ ما را اما چاره ماییم. با ما اکنون نه فراموشی‌ها نه خاموشی‌ها.
خانه دور است، راهش شاید ناپیدا.
گام پسِ گام، روشن است در نهایت فردا.
اگر گذشته چراغی‌ست فراسوی راه آینده. از یاد نبریم آن چه با من و تو و ما کردند، از یاد نبریم گذشته را و امروز را که فردا گذشته می‌شود باز.
«یکی برای همه، همه برای یکی.»
یکی یکی زیاد بودند جانشان را برای همه دادند، گاهِ آن است همه به میدان بیاییم و یادی از آنان کنیم.
یادمان باشد. تمام نشد…
این آغاز راه است.

عجالتا رـم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شنبه ۱۹ ماه جون  در سالگرد آغاز بزنگاه نو در مبارزه‌ی مردم ایران برای آزادی, برای زنده نگه داشتن نام آنان که جان‌شان را گرفتند، برای جوان‌هامان که در زندان‌اند، برای نه گفتن به اعدام، تجاوز، قتل و غارت، برای دفاع از پایه‌ای‌ترین حقوق انسانی، در ونکوور با اتومبیل‌های خود کاروانی بزرگ به راه می‌اندازیم. بیایید از هر مسلک و باوری که هستید. بیایید «ما همه با هم هستیم» را از شعار به حقیقت بدل کنیم.

ساعت ۳ بعدازظهر، تقاطع ۲۳ شرقی و لانزدل در پارکینگ تاتر سنتنیال. مسیر حرکت: لانزدل ـ مارین درایو ـ لاینزگیت ـ رابسون.

Category:

Aseman aabi

Comments are closed.