Added by on 2012-10-18

یک تکّه آسمان آبی‌ایران‌شناسی:
دانشگاه بریتیش کلمبیا درصدد است بخشی با نام ایران‌شناسی به دپارتمان مطالعات آسیایی خود اضافه کند. این مهم تنها از راه کمک و همیاری جامعه ایرانی ممکن خواهد شد. از این رو گروهی از دانشجویان یو بی سی با همیاری افراد و نهادهای دیگر بر آن شدند تا اولین گام در راه تحقق این خواسته را با برگزاری برنامه‌ای به منظور جمع‌آوری کمک مالی بردارند.

جمعه هفته گذشته در این برنامه که در سالن کی میک در وست ونکوور برگزار شد ابتدا دکتر راس کینگ رییس دانشکده مطالعات آسیایی دانشگاه بریتیش کلمبیا سخنانی در رابطه با شیوه، روند و مراحل اجرای چنین طرحی ایراد کردند. به گفته دکتر کینگ اولین مرحله استخدام یک استادیار زبان فارسی‌ست. استادیار تعداد کلاس‌های بیشتری درس می‌دهد و از استاد کم هزینه‌تر است. دپارتمان در نظر دارد پس از تاسیس واحد زبان فارسی، واحدهای دیگری از جمله واحد سینمای ایران را نیز به آن بیفزاید. راس کینگ تاکید کرد که برای عملی کردن این طرح و تامین هحقوق هفتادهزار دلاری یک استادیار به مبلغی نزدیک به دو میلیون دلار نیاز است و این مبلغ اعطایی باید از راه‌های مختلف از جمله کمک جامعه ایرانی فراهم شود. تلویزیون پیوند گفتگویی با دکتر راس کینگ در این مورد انجام داد که گفته گذشته از کانال ۸ پخش شد. این گفتگو در سایت اینترنتی پیوند نیز موجود است.
سخنران اصلی برنامه دکتر عباس میلانی از دانشگاه استنفورد بود. دکتر میلانی پس از اشاره به اهمیت تاسیس چنین دایره‌ای در دانشگاه و نیاز به شناساندن تاریخ و فرهنگ کهن و غنی ایران به جهانیان، نمونه‌هایی از اثرگذاری فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و هنری ایران بر جهان را در طول تاریخ برشمرد. در این سخنرانی که به زبان انگلیسی ایراد شد، دکتر میلانی تاکید کرد که ایران از کورش کبیر تا به امروز در بسیاری از عرصه‌های جهانی از جمله ادبیات به گونه‌ای مثبت اثرگذار بوده و شاعران، نویسندگان و ادیبان ایرانی برای بسیاری از بزرگان ادبیات جهان منشا الهام بوده‌اند.

در بخش دیگری از این برنامه گروه «هم‌نواز» گروه موسیقی دانشگاه بریتیش کلمبیا هنرنمایی کردند.

یک تکه آسمان آبی:
پانزده شانزده ساله که بودم مرید شجریان و بنان و موسیقی اصیل و سنتی بودم. آن وقت‌ها دور و بری‌ها که پینک فلوید و بی‌جیز  و بلوندی گوش می‌کردند گمان می‌بردند من یک ایرادی دارم، غیر عادی‌ام. امروز گر چه مد است اما زیاد با موسیقی سنتی میانه‌ای ندارم و حوصله‌ام نمی‌کشد و بی‌جیز و مارلی و قادری و سوسن و نلی از رادیو پخش می‌کنم دور و بری‌ها فکر می‌کنند لابد ایرادی دارم، غیر عادی‌ام.
شاید.
نمی‌دانم.
دروغ چرا؟ خوب سلیقه است. عوض می‌شود گاه به گاه.
پیش درآمد سخنرانی دکتر میلانی جمعه شب گذشته در کی میک، گروه «هم‌نواز» هنرنمایی کردند. چند جوان، چند پسر و دو دختر بودند که می‌نواختند و می‌خواندند. امیر عباس علی‌آبادی بربط زن بود.  علی نریمانی سنتور می زد، امیر حجازی تنبک. مونا ثابت‌راسخ تار می‌نواخت وبهارک رستگاری سه‌تار.
یکی دو تاشان را می‌شناختم از پیش، منتهی نه در قالب خواننده و نوازنده. جاتان خالی چه ناب می‌نواختند و چه خوش می‌خواندند. در دنیای پر هیاهوی هیپ‌هاپ و آر-اند-بی و رَپ، تصویر خوشآیندی‌ست دختر جوانی که سر به روی ساز خم کرده و  تار، سه تار می‌نوازد. انگار در گرما مانده‌ای و ناگاه نسیم خنکی می‌وزد.
شهرام دهخدایی را ده ها بار دیده اما نشنیده بودم. در صندلی جا به جا شدم و دست مریزادی زیر لب راندم. سهیل اشرف‌العقلایی گوشه‌ای محجوب نشسته بود. سازی دستش نبود مانده بودم چکار قرار است بکند تا لب گشود. مانده بودم این صدا از کجا می‌آید. چه خوش می‌خواند جوان.
هفته گذشته در خبرها بود که استاد شجریان یکی از پنجاه برترین صداهای جهان شناخته شد. بی‌اندازه مفتخریم. مایه‌ی مباهات است. استاد که خدمتشان ارادت داریم پنجاه سالی‌ست که می‌خواند. اگر از استاد بپرسیم بی شک می‌گوید جوان‌ها را دریابید که مایه‌های مباهات آینده‌اند.
این بچه‌ها پنج‌شنبه ۴ نوامبر در فردریک‌وود یو‌بی‌سی به روی صحنه می‌روند، بروید ببینیدشان.

در حاشیه اندر مقوله‌ی دیرکرد و زبان:
وقتی در برنامه کی میک و به دیدار میلانی دیر آمد، زیر سبیلی در کردم اما در برنامه مهرگان هم که دیرکرد تکرار شد، گفتم بد نیست دو جمله‌ای بنویسم و دوستانه وقت‌شناسی را که از عادات بهینه است گوشزد کنم.
گرم صدای هم‌نوازان بودم که نوای نغمه با صدای پای جان سکستون نماینده محافظه‌کار نورت‌ونکوور در پارلمان پاره شد. ایشان که چهره همیشه در صحنه‌ی برنامه‌ها و گاه تظاهرات ایرانی هستند دیر آمدند. حالا دیر آمدن یک سو و وسط آهنگ از آن بالا تا پایین, تا ردیف اول هم آمدن یک سو. جاهای درست و حسابی میان پرده اصلا کسی را راه نمی‌دهند تو. حالا راه هم دادند، آقا جان صبر می‌کردی آهنگ تمام شود، بین دو آهنگ می‌آمدی یا دست کم همان بالا مالاها می‌نشستی بعد خود را به جایگاه می‌رساندی. شجریان هم بود جرات می‌کردید وسط چهچهه استاد بیایید بنشینید صاف جلوی روی‌شان؟
فرداش هم که باز دیر آمدید. تا ثانیه‌ای که مجری اسم‌تان را اعلام کرد کسی نمی‌دانست آمده‌اید یا نه. پشت صحنه همه وا مانده بودند که آقا دخول کرده‌اند یانه؟ سکستون جان، به قول هادی جان خرسندی ما ایرانی‌ها ملتی هستیم با ۲۵۰۰ سال تاریخ و یک ساعت تاخیر. شما که پارلمانی هستی باید سرمشق باشی، زشت است دیر میایی؟ یک وقت به این جماعت ایرانی برمی‌خورد ها؟
و اما در رابطه با سخنرانی آقای سکستون در شب مهرگان:
جان سکستون کل سخنرانی‌اش را به زبان نه چندان شیرین فارسی ایراد کرد. صدای کف زدن مردم نمی‌دانم گواه خوش آمد شان بود یا نشانی از بی‌تابی برای پایان. پیشترها خواننده‌ها برای به دست آوردن دل حضار خارجی چند کلمه‌ای به زبان ‌شان می‌گفتند. تازگی‌ها مد شده سیاستمداران هم هر جا می‌روند دو سه کلمه‌ای از پیش از بر می‌کنند و دل به دست می‌آرند. این فارسی‌گویی‌ها تا به حال منحصر به «عید شوما موباراک»، «صاد سال با این سال ها» و از این دست بوده که به جای خود هم با مزه است و هم نشانی از احترام دارد. کل سخنرانی را عرق‌ریزان به فارسی انجام دادن من را یاد میهمانی‌های بزن و برقص ایرانی می‌اندازد که یک از دنیا بی‌خبرِ بی هنری یکی دو قر چپ و راست می‌دهد و یک نفر هم نه از روی بدجنسی بلکه از سر رحم یا ادب می گوید به به شما چه قشنگ می‌رقصید. رقصنده را شور می‌گیرد و اسب لوندی را چنان چهار نعل می‌تازاند و چنان شلنگ و تخته‌ای می‌اندازد که نبین و نپرس. حالا حکایت سکستون است. یکی دو جمله فارسی اینجا و آنجا گفت و مردم جیغی از سر خوش‌آمد کشیدند، تصمیم گرفت سخنرانی‌ای را در سی صد و سی‌و سه هزار بیت به فارسی بخواند. آقا جان آدم که مکتب نرفته ملا نمی‌شود. آدم که راه رفتن یاد نگرفته، نمی‌دود. کار آن پرنده می‌شود که آمد خرامیدن دیگری یاد بگیرد لنگیدن خود فراموش کرد. مهرگان چینی‌ها تکلیف چه می‌شود. نوروز تیمباکتویی‌ها چه؟ همین جوری اگر ادامه پیدا کند فردا در پارلمان ، فارسی و چینی و آفریقایی را در هم می‌آمیزد و نمایندگان انگلیسی و فرانسه زبان درمی‌مانند که نماینده نورت ونکوور چه می‌گوید. همان‌طور که ما ماندیم او در شب مهرگان چه گفت. صد رحمت به مستر چیک در دلیران تنگستان. به خدا شیک تر است اگر درودی به فارسی بگویید و بقیه را به انگلیسی نطق کنید. به زمان قسم این جماعت ایرانی که سال‌ها اینجا زندگی می‌کنند، تحصیل‌کرده‌اند، دو کلمه‌ای انگلیسی می‌فهمند. قدر مسلم انگلیسی را بهتر از فارسی نخراشیده می‌فهمند. فرض هم کنیم که نمی‌فهمند باز مترجم و دیلماج کارکشته بین‌مان فراوان است.
به هر حال  آن چه بدیهی‌ست این است که آقای سکستون از سر احترام و علاقه وافر به ایرانی‌ها و عشق بی اندازه به زبان فارسی که از شیرینی شکر است مبادرت به این کار نمود. جرات می‌خواست. آدم به زبان خودش که می‌خواهد در برابر سیصد چهارصد نفر نطق کند به تته پته می‌افتد و شر شر عرق می‌ریزد چه رسد به زبانی که از آن چیزی نمی‌فهمد. تلاش ایشان قابل تقدیر بود.

جشن مهرگان
می‌گویند مهرگان جشن پیرزی نور است بر تاریکی. جشن پیروزی کاوه است بر ضحاک و بر تخت نشستن فریدون.
از ما ضحاک‌زده تر در دوران نیست. کاوه هم خسته‌ست.
پس بر ماست تا آیین‌مان را پاس بداریم. به سرود و شادی گرد هم آییم. و رقص‌کنان نور بیفشانیم و مهر بباریم تا ضحاکان را عمر هزار سال نپاید.

جشن مهرگان اتحادیه ایرانیان کانادا علیرغم جنگ‌های پیدا و نهان، انتخابات جنجالی و پیامدهای آن که روی جریانات پس از انتخابات ایران در سال گذشته را سپید کرد، علی رغم لشکرکشی ها و دسته‌بندی‌ها و اختلافات و گروگان‌گیری‌ها و باقیِ ها های پر های و هو در فضایی دوستانه و بی ریا سرشار از نغمه‌های نغز، شعر و سرود، با آمیزه‌ای پاییزی و رنگارنگ از دست‌افشانی‌ها و پایکوبی‌ها شنبه شب گذشته در سالن تاتر سنتنیال برگزار شد.
گلناز هرندی دختر شایسته ونکوور ، جوان و زیبا، ۱۹ ساله، مجری برنامه بود. دکتر اسماعیل‌زاده از انجمن ادبی حافظ شعر خواند. استاد نزاکتی و گروه دیلمان، رضا هنری، خانم فتحیه، نوید گلدریک، کیس ون دُل، هامین هنری، علی مهین‌پور، و سهیل مهین پور نواختند و خواندند.
و آزیتا و باله ملی پارسی‌ها هم رقصیدند.
در بخشی از یکی از شعرهایی که خیلی دوست می‌دارم نازنین فریدون مشیری می‌گوید: «شرف دست همین بس که نوشتن با اوست».
پس:
آزیتا و بچه‌هایش هر وقت رقصیدند، چنان رقصیدند که جز نوشتن از آن‌ها دست را چاره‌ای نبود. گذشت سال‌ها و نامدن‌ها و ناشدن‌ها میان‌مان فاصله انداخت. مدت‌ها بود ندیده بودم‌شان. به صحنه که آمدند، هرچند زیبا، زیاد برایم تازگی نداشتند. دیده بودم بارها. اما انگار آزیتا آمده بود رو کم کند. آمده بود بگوید فکر کردی دیده‌ای. هنوز در آستین دارم آسی که هوش بپراندت از سر.  جز  جمله‌ای کلیشه‌ای هیچ به ذهنم نمی‌آید: مثل بمب بود که ترکید. صدای فریاد و جیغ شادی و لذت مردم از رقص گیلانی این بچه‌ها هنوز در گوشم می‌پیچد. و مجبورم اعتراف کنم ناخودآگاه، پشت صحنه کنترل سیستم عصبی و ماهیچه‌ها و عضلاتم از دستم خارج شد، عنان اختیار از کف دادم و دیدم بی‌آن که بخواهم، بخشی از پای چپ و دست راستم گویی رقصانند. آن هم به گیلکی. و این است شگفتی رقص و زیبایی آن چه آزیتا و گروهش می‌کنند. آزیتا خانم دست مریزاد. هنر که پیشترها هم گفته‌‌اند برتر از گوهر آمد پدید یک سو، دل مردم را چنین شاد کردن هم یک سو، باشد که روزی نه زیر یک تکه، بل زیر آسمان تمام آبی برقصید. آن روز که دیگر رقص جرم نباشد، آن روز که من هم نه در تاریکی و نه بی اختیار، در روشنای آزادی و با دل و جان دست‌افشان و پاکوبان با دل‌شادان دیگر هم پا گردم و رهایی انسان از هر بند را رقصان شویم…
عجالتا ر-م
——————————–
گروه باله ملی پارس ونکوور : تارا ناظمی، نگار صابری، آیناز فرهمند، آزین تیموری، نیکی امامی، شراره صارمی، شیدا ارجمندی، دنیا دبیری، پرستو محسن، امیر صاحب‌جمع و آزیتا صاحب‌جمع

Category:

Aseman aabi

Comments are closed.