Added by on 2012-10-18

یک تکّه آسمان آبی‌شاید درسی از این داستان بگیریم، شاید چیزی بیاموزیم. شاید خود را بهتر بشناسیم شاید دیگران را، شاید هم هیچ کدام. مثل یک داستان بخوانیم و سرگرم شویم:

سه هفته پیش از عید اتفاق افتاد.

اتفاقی عجیب

باورنکردنی.

مالیخولیایی. کافکااِسک. از آن اتفاق‌ها که آدم فکر می‌کند فقط برای خودش می‌افتد.

با این که اعتراف به دردناک بودنش احتمالا بانی را شاد می‌کند و شاید حتا در ذهن بیمارش توهم پیروزی ایجاد کند که تیرش نیک بر هدف نشست، اعتراف می‌کنم دردناک بود. زخمی که بر روانم زد بی گمان با گذشت زمان چون دیگر زخم‌ها رنگ خواهد باخت. اما زخمی به مراتب عمیق‌تر که بر پیکر باورم نهاد ماندنی‌ست.
روزهای اول گیج بودم. چنان غیرمنتظره و شگفت آور بود که هیچ جور نمی‌توانستم توجیهش کنم. برای هر کس تعریف ‌کردم ناباورانه و با دهان باز نگاهم ‌کرد. هر کس بنا به نسبت قدرت تخیلش تلاش کرد به گونه‌ای ریشه‌یابی کند. عاجز و دهان‌باز ماندند.
صبر کردم شاید خبری شود، معجزه‌ای شاید؛ تماسی، توضیحی، برهانی، دلیلی… شاید وحی‌ای، الهامی…
خبری نشد.

با این که شخصا آزرده بودم ـ و دروغ چرا؟ کمی هم خشمگین ـ داستان اصلا شخصی نبود. من همیشه در قالب حرفه‌ام و با کلاه «پیوند» ظاهر شده بودم. یار غارم نبود. رفت و آمد خانوادگی نداشتیم. تماس آخر هم با او اجتماعی و کاری بود. مربوط به او بود و مردم، و من تنها پاـدرـمیان‌ـ‌ی خیراندیش.
پیش از آن که به شرح ماجرا بپردازم دانستنِ کمی پس‌زمینه و تاریخ الزامی‌ست. پس:
مقدمه:
هفت، هشت سال پیش غریب و گنگ به شهر ما آمد. پدرآمرزیده‌ای به سمت و سوی من هدایتش کرد. آمد و خوش آمد. جوان بود، با چهره‌ای همیشه خندان و یالی بلند. ساز می‌زد، می‌خواند. خرده هوشی داشت، سر سوزن ذوقی. خودش نه، نامش آشنا بود. نام خودش نه، نام خانواده‌اش آشنا بود. آشنا و یادآور کودکی و نوجوانی ‌ها. نامش را نمی‌برم. نام بردن ذهن خواننده را به سمت و سویی خاص می برد که هدفِ این قلم نیست. نام نابردن از سوی دیگر تمرکز را به سوی نفس عمل شاید هدایت کند.
می‌گفتم: آمده بود راهنمایی بگیرد. ساده و خالص به نظر آمد. پس‌زمینه‌ی خوش خاطره‌ی خانواده‌اش هم بی‌اثر نبود. مهرش بر دلم نشست. آن چه از معرفی و مصاحبه تلویزیونی و گزارش روزنامه‌ای و تبلیغات در توان حرفه‌ای‌ام بود کردم. پند و راهنمایی و پاسخ پرسش‌های گوناگون به کنار.
چندی ماند و به ایران بازگشت. و باز، باز آمد. این بار که بماند. و ماندگار شد. باز پیشم آمد و باز بازی از نو آغاز شد. متر انداختن، وزن کردن، شمردن زیبا نیست. خودش هر گاه کاری داشت می‌آمد و با تشکرهای  فراوان خجالتم می‌داد. آخرین بار، کنسرت داشت و نامِ مرا و نام «پیوند» را به وام می‌خواست. اصرار کرد، قبول کردم.
این‌ها که می‌گویم بی دلیل نیست، به تعریفِ ماجرا که برسم ریزهای این مقدمه به درک یا در واقع ناتوانی در درک «اتفاق» کمک خواهد کرد.
مجموعا چند سالی گذشت. چند سالی که من و «پیوند» بی چشمداشت، بی پاداش، به اذعان خودش راهنما، مشوق، مُبلِغ رایگانش بودیم. به گفته خودش برادر بزرگ‌ترش بودیم. هر وقت هر کاری می‌خواست بکند زنگ می‌زد یا اجازه می‌گرفت یا راهنمایی می‌خواست و ما در عجب که چه ادبی، چه اصالتِ عجیبی، چه جوان رعنایی. آن قدر خود را مدیون می‌دانست که یک بار که پیشنهاد کردم برای برنامه‌ای که فکر می‌کردم به سودش باشد و مردم هم خیری ببرند همکاری کند، جوابش این بود: «شما هر چی بگین من فقط می‌گم چشم». و من که عادت به چشم شنیدن نداشتم کمی خجل می‌شدم. اما دروغ نگویم با این که همکاری‌اش نه برای من بود نه با من و نه اصلا ربطی به من داشت، از این که در این دوره و زمانه کسی پیدا می‌شود که قدر محبت می‌داند و حتا برای حرف درمانی هم که شده یادآور می‌شود که محبت‌ها فراموشش نمی‌شود، ته دلم شاد می‌شد.
رابطه همیشه یک طرفه بود و حسنه.
تا روز ماجرا.

قبل از ماجرا:
سه هفته قبل از ماجرا تلفن زدم. گفتم چهارشنبه‌سوری در راه است. با پیش تفاوت دارد اولین است پس از آغاز جنبش.
مهم است پس.
چندین هزار ایرانی هم خواهند آمد. بد نیست تو هم باشی. جواب این بود: «شما هر چی بگین من فقط می‌گم چشم». گفتم برای من نکن. جانِ من عروسی پدرم یا پسرم که نیست، کاری‌ست مردمی، اجتماعی. اگر فکر می‌کنی برایت خوب است بکن و اگر نیست، بکن فراموش. کمی دل‌نگرانی داشت در مورد این که تیپ برنامه خوب نیست، کلاس ندارد، همه می‌گویند بد است، اَخ است. گفتم اولا که سال به سال بهتر شده، بعد هم اگر کاری به این بزرگی که در نوع خود بی‌سابقه است کمبودهایی دارد، آدم باید کمک کند بهبود یابد، اگر بد تیپ است، بیایید با حضورتان خوش تیپش کنید. حرف منطقی بود، قبول کرد.  یک ساعت بعد هیجان‌زده و خوشحال زنگ زد که من می‌خواهم این برنامه (اجرایم در چهارشنبه‌سوری) در سطح عالی باشد و تکان دهد ارکان زمین و آسمان را. گفت می‌خواهم یکی دو نام مشهور کانادایی هم بیاورم که شما باید با استفاده از نام و امکانات‌تان زحمتش را بکشید. گفتم تمام تلاشم را می‌کنم. قرار شد پی‌گیر شود و بعد مرا خبر کند که شروع کنیم.

ماجرا:
چهارشنبه بود. می‌خواستند آگهی‌های چهارشنبه‌سوری را شروع کنند و پرسیدند فلانی چه شد. نامش را بگذاریم یا نه. یادم افتاد سه هفته است از آن غریبِ آشنا بی‌خبرم. قرار بود او خبر کند. گفتم دست نگه‌دارید. ادب حکم می‌کند «کانفرمیشن» بگیرم.
روز شلوغی بود.
گفتم بین کارها موقع رانندگی زنگ می‌زنم. زدم. مثل همیشه اول با پیام‌گیر چاق سلامتی کردم تا گوشی را بردارد. برداشت. حال و احوال یک طرفه از سوی من و «بفرمایید، کارتان را بگید» از آن سو. ابتدا متوجه خشکی و سردی لحن نشدم. رفتم سر اصل مطلب که مدتی بود بی خبر بودم، قرار بود خبر بدی کجای کاری… که ناگهان شروع شد.
شروع کرد به فریاد و فحاشی.
از این سیم‌ها به گوشم بود که قانون جدید مکالمه بی دست هنگام رانندگی را رعایت کنم. تازه متوجه یخی ابتدای مکالمه شدم. گفتم شاید صدا بد می‌رود، نشناخته، عوضی گرفته. گفتم «فلانی جان می‌دونی با کی حرف می‌زنی؟ من رامینم، مهجوری». دسیبِل فریاد بالا رفت که «من بدونم؟ تو باید بدونی. من هنرمندم. تو هیچ کسی نیستی» و این شروعِ بیش از بیست سی دقیقه فحاشی بود. از تقاطع مارین درایو و بی‌ویک تا پارکینگ دهکده پارک رویال ناسزا گفت. واکنش طبیعیِ آدم، جواب بلافاصله‌ی ناسزاست به توان هشتصد. اما کدام کار ما این روزها طبیعی‌ست که این باشد. بین فحش‌ها هر جا می‌خواست نفس بگیرد می‌پرسیدم فلانی‌جان -جان از دهنم نمی‌افتاد- آخه بگو ببینم چی شده، فلانی جان چرا فحش می‌دی، من حتا از این فحش‌ها عصبانی هم نیستم، فقط می‌خوام بدونم آخه چی شده، مشکلت چیه، چرا فریاد می‌زنی…
سرتان را درد نیاورم. هر چه تلاش کردم موضوع را دریابم نشد که نشد.
حرف‌هایش سر و ته نداشت. از این شاخه به آن شاخه می‌پرید. می‌گفت این مردم لیاقت یک سالن را ندارند. ده سال است که این مردم را می‌بری توی پارک و زمین گِلی براشون چهارشنبه سوری می‌ذاری. بین اینها باز بد و بیراه می‌گفت. اما من نمی‌شنیدم. گیج بودم که اولا من کِی برنامه گذاشتم که این بار دوم یا دهمم باشد، گیج بودم که گِل کار باران ونکوور است، به من چه. گیج بودم که مگر چهارشنبه سوری را هم در سالن می‌گیرند. می‌گفت تو (یعنی من) همه هنرمندها را بدبخت کردی، از جمهوری اسلامی بدتری، تو مثل دادگاه‌های فرمایشی جمهوری اسلامی هستی. من هنرمندم.
اینجا دیگر بریدم.چند دقیقه‌ای بود ماشین را پارک کرده و ساکن فحش می‌خوردم. بردبارانه فحش خورده بودم که بفهمم چرا. نشد. گفتم اول باید انسان باشی بعد هنرمند، به چه حقی بی حرمتی می‌کنی؟ چند فحش آبدار و موسیقیایی دیگر از انبان پرهنرُش بیرون کشید و فریادانه، و بسیار هنرمندانه بدرقه راهم کرد و یا قطع شد یا قطع کرد.
همین.

بُعد فراشخصی:
توصیف این گفتمان فحش‌آلود تلفنی، خشونتِ بی‌منطق و متجاوزانه‌ی آن، فضای مالیخولیایی و وهم‌آلودش و عمق زشتی کلام و شکستن تمام آن چه محترم است بدون بازگو کردن جزییات غیرممکن است و قلم که پاک است از تکرار آن عاجز و شرمگین. بیان شنیده‌ها آن گونه که شنیده شد نه در شان این قلم است و نه خواندنش در شان خواننده.
نمک‌خوری و نمکدان‌شکنی را فراموش کنید. بیایید مقایسه کنید. فرض کنید چهارشنبه سوری آمریکایی‌ها بود مثلا روز چهار جولای، فرض کنید از طرف روزنامه‌ای به راک‌‌ستاری پیشنهاد می‌شد برای خودی‌نشان دادن بیاید جلوی بیست‌هزار تماشاگر بِ-راکد، فرض کنید قبول می‌کرد و

دو هفته مانده به جشن، گوشه و کنار و بالا و پایین و جد و آباد روزنامه را تلفنی خجالت می‌داد و نمی‌گفت چرا. از دو هفته مانده به چهار جولای، تا چهار دسامبر، تایگر وودزش می‌کردند.
فحاشی و ناسزاگویی، لات‌بازی و عربده‌كشی کار سختی نیست. همه می‌توانند. چاله میدان می‌گویند استادانی داشت. نمک‌نشناشی، نمک خوردن و نمک‌دان شکستن هم پدیده‌ی تازه‌ای نیست. آدم‌هایی که از جبر روزگار، از زندگی غریب غربتی، از فضای بیمار این شهر دچار انواع اختلالات روحی و روانی‌اند، کمی‌های خود را در دیگران تعریف می‌کنند و با زمین و زمان در جنگ‌اند هم کم نیستند. آن چه این اتفاق را از دیگر اتفاق‌هایی از این دست که هر روز روزی چند بار این سو و آن سو می‌افتد متمایز می‌کند. هنرمندنما بودن فحاش این ماجراست. و این که این پرخاشِ یک بی‌سروپای خیابانی، یک لومپن بی‌سواد، یک لات، یک بی‌فرهنگ به یک رهگذر نیست. این تصفیه حساب یک آدم بد دیده با بد کننده نیست. این «هنرمند» است که به جای ترانه فحش می‌سراید. این یک مساله بزرگ اجتماعی‌ست. این حکایت واعظ است که در محراب و منبر صد جلوه می‌کند و به خلوت که می‌رود، گوشی تلفن را که می‌گیرد، چون فکر می‌کند کسی خبردار نمی‌شود آن کارِ دیگر می‌کند. این داستان واعظ و هنرمند و منبر و صحنه است.
یال بلند کردن و ناخن بر سیم گیتار زدن نیست که فرد را هنرمند می‌کند، گر چه این توهم را در ذهن او و خَلقِ مجیزگویش ایجاد کند. هنرمند انسان است، انسانی با یک جهان‌بینی خاص، انسانی که نسبت به جهان پیرامونش حساس است، انسانی که قدر می‌داند و معمولا مودب است. فرق آن چه در فرهنگ ایرانی مطرب می‌شناسند و هنرمند اینجاست. هنرمند بی‌تظاهر است، بی ریاست. روی صحنه دل نمی‌برد و پشت صحنه آبرو. روی صحنه آواز ساز نمی‌کند پشت صحنه ناسزا.
بگذریم. اندر توهم هنر گفتن هفتاد من کاغذ می‌برد.

این بس که «گل یخ»ی که در دلم جوانه زد امید بود با آفتابِ بهار آب شود، نشد.
دریغ از یک تکه آسمان آبی… بارید، رگبار زد و دلِ خوش به «یغما» بُرد…

عجالتا ر ـ م

چند ملاحظه‌ی کوتاه

«هنر برتر از گوهر آمد پدید»

ونکوور را ندیده بود او که این را سرود.
گروه «ندا فور فریدام» که چند ماه پیش پیامد آغاز خیزش مردم ایران، در ونکوور پا به میدان فعالیت‌های حقوق‌بشرانه گذاشت، از ابتدا هنرمآب بود. یا بهتر بگویم از هنر دور نبود. برنامه موفق دوم آگوست با همکاری هنرمندان بود. راه‌پیمایی بزرگ بعدی با موسیقی همراه بود. حرکت بعدی این گروه که از بسیاری جهات در نوع خود بی‌سابقه بود نیز حرکتی بود در راستای هنر.
دو هفته نمایشگاه آثار هنرمندان ایرانی ونکوور از جمله شهره قنبری، افشین سبوکی، علی جهانشاهی، رضانیلی، مهرداد رهبر و آثار هنرمندان ساکن ایران وحید نصیریان، امیر ابن‌الدین، نوذر آزادی، داریوش حسینی، ندا چنگیزی از انگلیس و کیوان مهجور از مونتریال، زیر عنوان «هنر ممنوعه‌ی ایران»  توجه رسانه‌های ریز و درشت کانادایی از روزنامه‌های محلی تا سراسری و رادیوها و تلویزیون‌های نه تنها بریتیش کلمبیا بلکه سراسر کانادا را به خود جلب کرد به گونه‌ای که نظیرش تا به کنون در جامعه ایرانی دیده نشده بود. این نمایشگاه که بخشی از جشن هنر نوروزی این گروه بود، شامل اجرای زنده موسیقی توسط هنرمندان جوانی چون محمدرضا اسرار، مایا اینان، بهمن قبادی، هرمین عشقی، بهزاد خیاوچی، وحید، و پیش کسوتانی چون محمد خرازی، اجرای رقص توسط گروه فلامنکو، کمدیِ رضا پیک، سخنرانی کاسپین ماکان، پخش فیلمی کوتاه از لیلا قبادی، مسعود ر؟؟؟؟عوف و شعرخوانی حسین شرنگ بود.
علی‌رغم کالیبر بالای کار، دو کمبود به خوبی حس شد: سکوت مرگبار رسانه‌های ایرانی، و عدم استقبال هنردوستان، هنرمندان، هنرجویان، هنرخران، هنرپروران و هنراستادان. هنر برتر از گوهر که نه، برتر از محلِ سگ هم نامد پدید. از برخی مجله‌ها انتظاری نبود، از برخی دیگر که هنر را والا می‌دارند انتظار می‌رفت دست کم خمیازه‌ای در رابطه با این تلاش بزرگ بکشند، یا خمی به ابرو بیاورند، فراگروهی باشند، و نظری بیاندازند.
بی‌تفاوتی، بد دردی‌ست. جای خیلی‌ها خالی بود. نقاش‌ها و استادها و شاگردها و بزرگان از سر کنجکاوی هم نیامدند. از دست خودشان رفت. اما نیامدنشان عمق فاجعه‌ی پرملالِ بی‌خیالیِ جامعه‌مان را بیش از آثار نمایشگاه به نمایش گذارد.
بس.

شرنگ

شرنگ از مونتریال آمد. شب اول بین جمعی کوچک اما صمیمی شعر خواند. حسین شوخ است اما شوخی ندارد. خسته از مانداب «ایستگاهی» که «زیستگاه»ش شد، بیزار از جهان ما و ضابطه‌های نخ‌پوسیده‌اش، خسته از انسان، جهان خود را ساخت. شرنگ از کهکشانی دیگر می‌آید، در آن کهکشان سیاره‌ای ساخته به نام ژیندوس. در ژیندوس تنها یک «تان» است، شرنگستان. جهان او جهان وحش است، جهان پرنده، گزنده، خزنده، چرنده، جونده، رونده پر از جیک جیک، پر از وز وز، پر از قار، قار، قااااااار.  جمهوری وحشی شرنگستان و حسین حکمران تام الاختیارش،  پرزیدنت شرنگ. حسین توفانی‌ست، همیشه بوده. خشم برش می‌دارد، اما مهر خشمش را آب می‌کند. مهر چیره  و پرزیدنت با همه ابهتش نرم  و نازک می‌شود. مهر می‌کارد، مهر درو می‌کند، مهر می‌پاشد، مهر می‌نوشد، می‌کشد، می‌خورد، می‌گسترد.
گفتنش کمی برایم سخت است، نمی‌دانم چرا. اما شرنگ شیرین است. دوست‌داشتنی‌ست.
شب دوم در برابر جمع بزرگ‌تری در سالن تاتر سنتنیال به روی صحنه رفت. سرود ملی شرنگستان را چهچهید و یک دل سیر از ته دل شعرِ ناب خواند.
و ونکووری‌هایی که شرنگ-ندیده بودند شرنگین شدند.

ماکان

نام ماکان با جنجال همراه شد. چند ماه پیش از او دعوت شده بود. سفر او به اسراییل ماجراساز شد. دشمن‌ساز شد. بسیاری گالا و جشنواره نوروزی  چهار ساعته در سالن تاتر سنتنیال را به واسطه حضور پانزده دقیقه‌ای ماکان تحریم کردند.
با کاسپین ماکان یک گفتگوی تلویزیونی کردم که پخش شد. در رادیو هم زنده با مردم شهر هم‌گپ شدیم که آن هم بی ماجرا نبود.
گفتم چند ملاحظه کوتاه، پس به داستان اسراییل و کان و ماکان نمی‌پردازم.
ملاحظه‌ام پس از ساعت‌ها گفتگو با او و پانزده دقیقه‌ای که او در سنتنیال با پرداختن به انقلاب ۵۷ و کلی‌گویی‌های کلیشه‌ای عملا به هدر داد، این بود که با این که او در موقعیت بسیار استثنایی و خوبی قرار دارد که می‌تواند چشم و گوش رسانه‌های جهان را به خود جلب کند، ماکان یا حرفی برای گفتن ندارد و یا نمی‌تواند حرفش را به خوبی بیان کند.
خوب یا بد، درست یا نادرست، شنونده ایرانی (یا دست کم ایرانی-ونکووری) هم ظاهرا علاقه‌ای به شنیدن حرف‌های کاسپین ماکان ندارد. مردم بیشتر دوست دارند از ماکان درباره ندا بشنوند اما ماکان دوست داشت از ماکان بگوید.
این هم بس.

Category:

Aseman aabi

Comments are closed.