Added by on 2012-10-18

یک تکّه آسمان آبی‌چرا یکی از سخت‌ترین پرسش‌هاست. پرسشی که پاسخش آسان نیست. چراها معمولا جواب ندارند. یا دست کم نه پاسخی کوتاه و قانع کننده. ذهنم پر از چراهای بی جواب است.
در این واپسین دقایق پیش از چاپ مجالی برای چون و چراها نمانده. شب تا بامداد، در پس کوچه های مجازی فیس بوک پرسه زدیم، در دهلیزهای توییتر پی خبر گشتیم و «یو» که «تیوب»اش خالی بود را با چشمان نیم‌باز زیر و رو کردیم. نیم‌بازی چشم از خواب نبود، از هراس دیدن چهره‌های خون آلود و جان‌های به خاک افتاده بود. حس غریبی‌ست: از یک سو نفس به آرامش فرو می‌دهی که کشتار نشد: دمت اما حبس می‌شود، بازدم نمی‌شود که چنان گرفتند و بستند و ترساندند که …

فضا و تدابیر امنیتی شدید بود.
۲۲ بهمن آمد و رفت و ما ماندیم و چرایی دیگر.

از آغاز خیزش مردم ایران پس از انتخابات خرداد، ایران و جهان را شوری نوین گرفت. عادت شکست. آسمان تیره ناباوری لحظه‌ای باز شد و خورشید چشمکی زد. در تاریکیِ ناامیدی سی ساله بارقه‌ای از امید درخشید که پس امکان‌پذیر است، پس می‌شود، می‌شود که بشود، می‌شود که بروند، می‌شود آزاد شد و رها…

ایران که تکان خورد، ستون ستم که لرزید، جوان که زندان شد، شکنجه که آشکار شد، تجاوز که معمول، پیر که کتک خورد، سر که بر دار شد، ندا که بر خاک، برخی از خواب بیدار شدیم، برخی سر غیرت آمدیم، برخی با هم آمدیم،
و برخی بر هم.
برخی برافروخته خروشان آمدند، برخی با شمع، خموش. یکی سبز آمد یکی سرخ. یکی بی‌رنگ، یکی سه رنگ، یکی از همه رنگ. یکی با شیر غران، یکی با داس کهنه، یکی شمشیر بران، یکی چکش و سندان.
هر کس از هر مرام و رایی که بود آمد.
و چه خوب بود.
گروه‌هایی بودند، گروه‌هایی شکل گرفتند. اتحادیه ایرانیان استان بریتیش کلمبیا بود، ایران سالیداریتی آمد، دانشجوها که بودند، جمع شدند، زیاد شدند، کم شدند، جنبش سبز دانشجویی ونکوور آمد. چند آشنا و ناآشنای قدیمی هم آمدند و ندا آمد. هر گروه برنامه‌ای گذاشت. تظاهرات به راه انداخت، یکی دو تا را هم مشترکا. بودید و دیدید، یکی را چند تا آمدند، یکی را چند صد تا و یکی را چند هزار.
مشکل همان مشکل قدیم بود. داستان مارگزیده و ریسمان. «وحدتَ كَلَمهَ» مار بود و صحبت از اتحاد ریسمان. هیچ‌کس به هیچ‌کس اطمینان ندارد. زخمی کهنه است حاصل سی سال حکومت ترس و تفرقه و فقدانِ تحمل، تحملِ حضور دیگری. و فرهنگِ اَنگ. فرهنگ پوسیده و خانمان براندازِ هر که با ما نیست بر ماست. فرهنگ تک حزبی، رستاخیز یا حزب‌الله. فرهنگ «من» نه فرهنگ «ما»، فرهنگ شترسواری اما دو لا دو لا. فرهنگ بی‌فرهنگی.
از آن است که این چشم دیدن آن را ندارد و آن این. این برای آن می‌زند آن برای این. و یادمان نرود فرهنگ آبرو و رخ سرخ نگه داشتن حتا با سیلی.
پس نمی‌گوییم. به روی خود نمی‌آوریم.
نه من.
بر شتر باید راست نشست. سوار باید بود. دزد دولا راه می‌رود نبینندش.
در این راستا بود که از گرو‌ه‌های فعال شهر که هر یک نماینده گروهی از مردم و قشر بزرگی از جامعه‌اند دعوت کردم تعارف را کنار بگذارند و برای معرفی خود و گفت‌وگو پیرامون خواسته‌ها و خط مشی‌شان در یک مناظره تلویزیونی شرکت کنند. بیایند با تابعیت از اصل شفافیت رک و پوست کنده تکلیف خود مشخص کنند تا هم مردم تکلیف خود بدانند و هم راه بر تهمت و افترا و انگ و شایعه بسته شود. نه کسی ندا را مجاهد کند، نه راست را چپ، نه چپ را راست. نه کسی سبز را وابسته بخواند، نه سرخ را مشروط. به هوش عمومی احترام گذاشته شود و اختیار انتخاب به مردم داده شود. و کسی کسی را تحریم نکند.
از این دسته سه گروه آماده بودند. اعلام آمادگی جنبش سبز دانشجویی به درازا کشید. سه هفته طول کشید تا تماس بگیرند. از آنجایی که کمی در تصمیم‌گیری مردد بودند قید مناظره را زده و پیشنهاد کردم به تنهایی حاضر شوند و مواضع خود را روشن کنند. در یک کنفرانس تلفنی آنها با من مصاحبه کردند. من یک سوال داشتم آنها سه تا. توضیحات لازم را دادم، و پاسخ‌گوی پرسش‌ها‌شان شدم. قرار شد خبر کنند. سه هفته دیگر طول کشید. باز تماس گرفتم، و شادمانه دریافتم که تصویب شد. قرار شد بیایند. همین امروز یا فردا. خبری نشد. باز تماس گرفتم. قرار است بیایند. منتظر تلفنم.

صبح پنجشنبه پیش از فرستادن روزنامه به چاپ، با خبر شدم یکی از بچه‌های جنبش سبز دانشجویی ونکوور به شیوه سیستماتیک و از طریق فیس بوک فعالانه و مصرانه برنامه‌های اعتراضی ونکوور را تحریم می‌کند. داستان این گونه حرکات را پیشتر هم شنیده بودم اما از حد حرف‌های در گوشی فراتر نرفته بود یا منحصر می‌شد به شلنگ و تخته انداختن جوجه‌ای سر از تخم درنیاورده که تلاش می‌کرد قوقولی قوقویی بکند و هنگامی که در ایران مردم از درد فریاد آزادی‌خواهی برمی‌آوردند و کتک می‌خوردند و جان می‌دادند، «دانشجو» لایه‌های مجازی اینترنت را با شعار «مهجوری، بمیری حکومت رو نبینی» پر می‌کرد وهنگامی که جوانان ایران با هزار خطر تلاش می‌کردند به جهان خبر رسانند، «دانشجو» که قرار است درس‌خوانده باشد، انسان باشد، اینترنت را به تراوشات ذهنش می‌آلود و خبر می‌داد که روزنامه‌نگار و فعالین سیاسی اجتماعی شهر در رژه «پراید» در حال رقصیدن بر روی تریلی‌اند.
آن روز خندیدم و دانشجوی رنگ پریده را اطمینان خاطر دادم که بی ایراد است، شوخی خنده‌داری بود. امروز شک دارم.
شاید حمله‌های فیس بوکی گناه من باشد. اگر همان روز جدی می‌گرفتم شاید امروز چنین نمی‌کردند.
صبح پنجشنبه تایید شد که یکی از دانشجوها با استفاده از نام جنبش سبز دانشجویی ونکوور با فرستادن ای میل یا پیام فیس بوکی مردم را از حضور در تظاهرات و گردهمایی روز شنبه بر حذر می‌دارد. در این میل نوشته شده: «فقط می‌خواهیم به شما آمادگی دهیم که بدانید که سازمان‌دهندگان و شرکت‌کنندگان در گردهمایی زنجیر انسانی روز شنبه روی پل لاینزگیت، مجاهدین، چپ‌های افراطی و شاهنشاهی‌ها هستند. ما به خاطر مشکلات و پیچیدگی‌های فراوان که با ترتیب‌دهندگان این برنامه داریم تصمیم گرفتم شرکت نکنیم».
در اینجا تامل در سه نکته ضروری‌ست. اول این که هر کس مختار است شرکت بکند یا نکند و به دوستانش هم سفارش کند که بکنند یا نکنند. شنونده باید عاقل باشد. دوم این که شرکت در گردهمایی و تظاهرات با دعوتنامه و کارت عضویت صورت نمی‌گیرد. گروهی فراخوان می‌دهند و گروهی هم می‌آیند. کسی نایستاده از هر کس که می‌آید تعلقات سیاسی‌اش را بپرسد و کارنامه‌اش را بازدید کند. در هر گردهمایی که برگزار می‌شود از هر پس‌زمینه‌ای هست. زن هست، مرد هست، کودک و پیر و جوان هست. چپ هست، راست هست، مجاهد هست، مدافع هست…
تمام دو سه هزار نفری که در زنجیر انسانی در خیابان جورجیا بودند سبز بودند؟ دانشجو بودند؟ سلطنت‌طلب یا به قول دوست تحصیل‌کرده‌مان شاهنشاهی بین‌شان نبود؟ مجاهد نبود؟ در شب‌های فریاد خاموش، چپ و راست نبود؟ در تظاهرات نوفل لوشاتو چه؟ در کنسرت روتردام چه، در گردهمایی مقابل مرکز اسلامی امام علی در وین چه، در پاریس، برلین، سیدنی، تیم‌باک‌تو چه؟ در تهران، تبریز، آریاشهر، اصفهان، شیراز، علی‌آباد چه؟
و نکته سوم این که اعضای «ایران سالیداریتی» جمع اضدادند یعنی اجزای تشکیل دهنده و فعال آن گرایشات سیاسی گوناگون دارند. اتحادیه ایرانیان استان بریتیش کلمبیا از گرد هم آمدن مادران و پدران و فعالین اجتماعی شهر شکل گرفته و گروه ندا فور فریدام که برگزارکنندگان برنامه زنجیر انسانی روی پل هستند متشکل از افردای‌ست که هیچ یک به هیچ گروه یا حزب سیاسی تعلق ندارند (رجوع کنید به معرفی‌نامه‌شان در پیوند ۹۳۹) و تنها وجه اشتراک‌شان آزادی‌خواهی بدون تبعیض، حمایت از حقوق بشر و تلاش در همه شمول بودن است.
بهترین حربه جمهوری اسلامی در طول سالیان عَلَم کردن لولو سرخرمن بوده. لولو خورخوره‌، یک سر و دوگوشی که باید به هر قیمتی شده از آن دوری کرد. چه تفاوتی‌ست بین ولایتی که ملت را از آمریکایی، بهایی، جاسوس، اصلاح‌طلب و محارب می‌ترساند و دانشجویی که ونکوور را از مجاهد و چپ افراطی و شاهنشاهی؟
ایران از آنِ تمام ایرانیان است از هر رنگ و شکل و جنس و باوری که باشند و همه حق دارند در راه رسیدن به آرمان‌هاشان تلاش کنند و مگر نه هم این است که در راهش جان داده‌اند و می‌دهند؟ مگر نمی‌شود با تمام وجود با باوری مخالف بود اما جان داد تا باور مخالف نیز حق سخن گفتن داشته باشد؟ مگر نمی‌شود بی وحدت کلمه اتحاد عمل داشت. نمی‌شود مگر مخالف بود و تحمل کرد؟ تفرقه تا کی؟

فکر نکنید در سایه سایبری می‌شود پنهان شد و در تاریک پس‌کوچه‌هایش پشت پا انداخت. خواستید سنگ بیندازید، هدف را دوباره نگاه کنید. ببینید هدف سنگِ هم سن و سالانتان در ایران کیست و شما سر راه که سنگ می‌اندازید. عقل‌تان اگر حکم نکرد امیدوارم شرم کنید.

پیش از به پایان بردن این مقوله یکی دو نکته را هم به دوستان جنبش سبز دانشجویی ونکوور یادآور شوم. ابتدا این که دعوت گروه ارتباطی پیوند هنوز پابرجاست و به محض این که وقت شما آزاد شد خوش‌وقتانه میزبان‌تان خواهیم بود. دوم این که یا ای میل تفرقه‌افکن مذکور که توسط یکی از اعضای این گروه فرستاده شده بیانگر مواضع گروه است که در آن صورت خود گویاست و نیازی به شفاف‌سازی نیست، یا این که این ای میل و این حرکت امری بوده انفرادی و نه به هیچ وجه برگرفته از رای جمعی. در این صورت شاید بد نباشد که این گروهِ تازه شکل یافته با معرفی شخص خاطی و شفاف ساختن مواضع خود در جهت روشن ساختن ذهن عمومیِ مردم اقدام به لکه‌گیری در بخش روابط عمومی کند.

هر که می‌خواهد دعوت کرده باشد، هر که می‌خواهد بیاید، شنبه ساعت دو بعدازظهر روی پیاده‌روی پل لاینزگیت دست‌هامان را در هم زنجیر می‌کنیم تا شاید روزی زنجیر اسارت از ایران برکنیم. بیایید تا بیشمار باشیم…

عجالتا ر-م

Category:

Aseman aabi

Comments are closed.