Added by on 2012-09-29

یک تکّه آسمان آبی‌کشیده، خوش فرم و بلند، کمی ماخوذ به حیا، آقا.
همه را که رد می‌کردی باید از سد بلند او می‌گذشتی.
و این گذاری نبود آسان.
کودک که بودم، روزهای خوبِ دیرین به یاد مانده، در کمپ رقیب بود. آن روزها جهان ما دو قطبی بود، قطب ما قطب آلن راجرز، همایون سرطلایی، حسین کلانی، عمو مهراب که موهاش فرفری بود، صفرخان ایرانپاک، جعفر کاشانی، شاهینی‌ها قدیم. قطب رقیب، قطب رایکوف و… دیگر کسی یادم نیست جز ناصر خان. آن موقع‌ها حجازی بود، بعد شد ناصرخان. آن موقع‌ها با کتک یا به وعده ساندویچ و کوکا برای این که در خانه بلای جان مادر نشوم به امجدیه می‌بردنم، آن موقع‌ها که لای پرسپولیسی‌ها وول می‌خوردم، و با این که ارادت خاصی به فوتبال نداشتم در برابر تاجی‌ها رگ گردن سرخ می‌کردم، حجازی هنوز خدا نبود. اما خوب یادم است از دروازه‌بان پرسپولیس بیشتر دوستش داشتم. دلم می‌خواست حجازی دروازه‌بان «ما» بود.

کمی بعد از آن موقع‌ها، کمی دیرتر، کمی دورتر، ارادتم به فوتبال زیاد شد. زیاده‌تر از زیاد شد. سال اول دبیرستان، نه معلم یادم است نه هم‌شاگردی. از صبح فوتبال بودم تا شب. آن سال رفوزه شدم.
همان سال فکر می‌کنم تازه شهباز، شاهین شده بود یا برعکس. همان سال که رفتیم جام جهانی. نصرالله عبداللهی بود، ابراهیم قاسم‌پور بود، رضا عادلخوانی بود و ناصر حجازی (آتیلای کوچک را می‌آورد کنار زمین تاتی کند). من در جوانان شاهین گلر بودم. ناظم می‌گفتیم نازی گنجاپور مربی‌مان. تمرین ما قبل از آن ها بود. یکی دو تا توپ باهاشان می‌زدیم که سری بین سرها درآوریم. احساس بزرگی می‌کردیم، بچه‌های قد و نیم‌قد بیرون پشت سیم‌ها حسرت به دل حسودی می‌کردند. بعد می‌ماندیم کنار زمین و تماشا می‌کردیم.

توی دروازه بودم، توپ می‌گرفتم، ناصرخان پشت هجده با نازی گرم صحبت بود. گه‌گاهی به من نگاه می‌کردند. دیدم ناصرخان به من اشاره کرد و گنجاپور نیم نگاهی. مثل فنر این ور آن‌ور می‌پریدم، شیرجه می‌رفتم، پرواز می‌کردم. گوردون بنکس پیشم لنگ می‌انداخت، یاشین هم اگر بود باید می‌رفت پشت دروازه توپ جمع می‌کرد: ناصرخان نگاهش به من بود. نازی صدایم زد: رامین بعد از تمرین ما می‌مانی ناصرخان کارت دارد.

از آن روز به بعد هر روز بعد از تمرین می‌ماندم و با ناصرخان گلرهای ریزه میزه‌ تمرین می‌دادیم. گه‌گاهی از شاهین به تاج‌مان می‌برد و مجبورمان می‌كرد بسکتبال بازی کنیم. می‌گفت تمرین خوبی برای دروازه‌بان‌هاست. آن موقع‌ها نمی دانستم خودش بسکتبالیست بود. کودکان را که روانه می‌کرد، من و مهرداد گلر دیگر شاهین را نگه می‌داشت و یادمان می‌داد دروازه‌بانی یعنی چه. توپ می‌فرستاد بلند شویم بگیرم، توپ می‌فرستاد بپریم بگیریم، بنشینیم بگیریم، بخوابیم بگیریم، بغلتیم، بپیچیم، بمیریم بگیریم. وقتی می‌گرفتیم، حال می‌کرد، می‌خندید، شوخی می کرد، تشویق می‌کرد. و هر روز با کپل کوفته، زانوی‌های خون‌آلود، خاک و گِل، اما مغرور، گُل نخورده، خرکیف راهی خانه می‌شدم. شوخی نبود، ناصرخان مربی‌ام بود.

دوران دروازه‌بانی‌ام دیری نپایید. اعتماد ناصرخان به من موجب اعتماد به نفس بیش از حدم شده بود، سرنوشت هم بی تاثیر نبود. درست پیش از بازی‌های جوانان آسیا از ایران خارج شدم. در مونتریال گوش چپ و فوتبال‌اللهی شدم. بعد هم پیر شدم و فوتبال شد جام جهانی به جام جهانی و گه گاه اگر پدر یادآوری کند تماشای بازی رئال و بارسلونا.

دیگر او را ندیدم. ارادتم به ناصرخان اما هرگز کم نشد. همیشه دوستش داشتم. چهره نحیف و بیمارش را که در خبرها می‌دیدم انگار او نبود. حیف شد، زود رفت. تف به این روزگار. نشد دیداری تازه کنیم، نشد دستش را بفشارم، رویش رو ببوسم و بابت درس فوتبال و به نوعی درس زندگی که دادم تشکری خالصانه و دیر.

ناصرخانِ خوش تیپ و آقا، دیگر نیست. یادش اما هست. نه در ذهن و قلب من، در قلب میلیون‌ها ایرانی که ناصرخان شاهین بلندپروازشان، تاج سرشان بود.
جایش خالی، روحش شاد.

عجالتا ر-م

Category:

Aseman aabi

Leave a Reply